و اما پس از رنج بردن ها و خون دل خوردن ها و کلنجار رفتن های بسیار ، در روز یک شنبه ۸ فروردین ماه ۱۳۸۹ خورشیدی همت به خرج دادیم و تصمیم گرفتیم شماره آقای "نون" را بگیریم ! صدایمان را خشن کردیم ، خودمان را گرفتیم و بسیار سعی کردیم جدی به نظر بیاییم ، انگار نه انگار که ما زنگ زده ایم ! به محض شنیدن الویمان و سلاممان از آن ور خط ، آقای "نون" چنان با لحن کشدارـ مهربان ـ خاص روزهای آفتابی ، سلامی نثارمان فرمودند که از خودمان وا رفتیم و قهر و شکایت و قیافه گرفتن و ... همه یادمان رفت . این هم از خاصیت های ماست دیگر ، چه کنیم ، شده بخشی از رابطه مان. هربار ما قهر کنیم و تهدید می کنیم که می رویم و ال می کنیم و بل می کنیم و خداحافظ و فلان ، طرف اما به هیچ جاش نمی گیرد تهدید های ما را ! آشکار لج ـ مان می گیرد از این که دستمان را خوب خوانده و پنهانی خرسند از شور زدن های بیخود چند روزه : طریق عشوه گری ما این است .
القصه ... باقی قضایا هم که دیگر معلوم است .ما هم خودمان را به کوچه علی چپ زدیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد ! فعلا هم که روزگار بر مدار خویش می چرخد و ما نیز از پی آن دوانیم .
کلا این مدت خیلی خسته و فرسوده شدم . از کار و از استرس هایی که دم به دم مثل بختک رو سرم آوار می شند.رییس کوچک روز به روز با تفویض اختیاراتش ما را بیشتر قرین لطف خود می کند،خنده های بلند راننده روی اعصابم ویراژ می رود.بوی لاک خانم فلانی دم به دم در دماغم می پیچد و حالم را به هم می زند.میز کارم هر روز وسیع تر می شود و ارتفاع کاغذ ها و پوشه ها بلندتر: زونکن ها مرا می بلعند. احساس می کنم بین همه این گرفتاری ها فرصت نمی کنم به خودم برسم .
سنگ صبور همه شدم ، راهکار و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به همه ارایه می دهم و این وسط ، احساس می کنم "خود "_ خودم از زندگی دارم جا می مونم . اینه که دیگه مغزم قفل کرده و یکهو هنگ می کنم . به "نون" می گفتم بهت حسودیم می شود که انقدر فاصله میان تصمیم گیری ها و انجامشان کوتاه است ، که همیشه رییس خودت هستی و به هیچ بالادستی تعهد نداری و برای خودت زندگی می کنی، نه غم نمره و پروژه های رو دست مونده و نه نگران کم اومدن ساعت کار آخر ماه : پر انرژی و با انگیزه. برایم دست گرفت که بعععععله ، توجیه می آوری، حسود هم شده ای. حالا بیا و درستش کن ! از این پس باید لیستی بلند بالا از تمامی صفات نکوهیده قدیمی و همچنین خصایل زشت جدید را که جدیدا بدان ها مبتلا گشته ام را ارایه دهم که هر بار اینطور شوکه نشود .خلاصه سرگردانی و درماندگی ، دردیست که بدجور به جانم افتاده این روز ها .
پ.ن1: پریروز رییس بزرگ از رییس کوچک می پرسید ، این مهندس بانو را چه می شود ؟ این روزها مغموم و افسرده به نظر می آید . رییس کوچک جواب داد باکی نیست ، از عوارض بهار است ! (می بینید : گوش هم وا می ایستم )
پ.ن2: دیروز "نون" پرسید بلاخره برای کانادا چه می کنی ؟ تنها جوابی که داشتم درموندگی مضاعف بود !
پ.ن3: تازگی ها اشتهای زیادی به جویدن گوشت های کناری ناخن هایم پیدا کرده ام ، از عوارض بهار است این هم ؟ نمی دانم.
پ.ن4: معادل یک تقسیم بر سی و ششم از سال 89 گذشته و من هنوز زیر درخت "چه کنم" * نشستم و به فهرست کارها و برنامه هایم خیره گشته ام و به جان خودم و "نون" و همه ی دور و برم نق می زنم .
پ.ن۵: نحسی ۱۳ ، دامن این پست را بگرفته و ول نمی کندها !
* نام درختی در کتاب "جزیره سرگردانی" سیمین دانشور . (تو را به خدا نپرسید وجود دارد یا خیر ، نمی دانم )