تبليغاتX
مهندس بانو

مهندس بانو

من اینجا از دوست داشتنی ها ، اتفاقات و روزنوشت های خودم می نویسم ، من یک مهندس ه

بلاخره ما هم تصمیم گرفتیم  از این سرای ناپایدار بلاگفا کوچ کنیم و بریم به بهشت عدن بلاگنویسی فارسی : وردپرس.

خداییش این مدت بنده به شخصه هیچ بدی از این بلاگفا ندیدم یا کلا با داستان های عجیب گم شدن پست و  دزدیده شدن آدرس برخورد نکردم . باعث شرمندگی و افت کلاس هم میشه برامون ولی خب اینقدر آسه آسه اومدیم و رفتیم که هیچ گیری هم به پای لنگمون نبستن. اما خب بس که اینجا و اونجا روایات غریبی از سختگیری ها و گشت های اینترنتی شنیدیم و خوندیم، کار از احتیاط و محکم کاری هم رد شد و ترس سرانجام بر ما مستولی گردید و نتیجه این شد که بهترین راه حل برای پیشگیری از خود س.ان.س.و.ر.ی بیشتر،" رفتن" است. اینست که ما کوله بار چرند و پرند هایمان را بر دوش کشیدیم و خانه ای محقر در وردپرس مهیا کردیم و نشسته ایم پذیرای دوستان و سروران هستیم.

این سرا یحتمل برقرار است . اما به روز نخواهد گردید تا چه پیش آید ...

پ.ن : مهندس بانو در وردپرس را از اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  2010/6/8ساعت 13:0  توسط مهندس بانو  | 

این روزها دلم می خواهد برای چند روزی خودم رو به دیوونگی بزنم . بلیط یکسره بگیرم، برم یه جای دور که دست ـ هیچ آشنایی بهم نرسه، بلاخره هیچ انسان عاقل مندی که به آدم محجور سخت نمی گیره و توقعی هم ازش نیست. برای مدتی به سرزمین فراموش شده ها برم، خدا را چه دیدی ، شاید آنجا دری به تخته خورد و ما هم شاهی، پرزیدنتی، وزیر وکیلی، مایه فخری از آب در آمدیم، حالا گیرم بدون هاله نور.

 

+ نوشته شده در  2010/5/30ساعت 8:55  توسط مهندس بانو  | 

آدم هی می یاد این وبلاگستون رو ورق می زنه، بیشتر دلش می گیره، ملت همگی یا سلبریتی شدن ، یا سرآشپز ، یا مانیفست از خودشون در می کنن. نه اینکه ما این روزها دچار افسردگی مزمن شده ایم، دایم از در و دیوار ایراد میگیریم. پارسالا ، کلی انرژیمون رو قاطی پوستر و تراکت و هوار و هورا ، کیلو کیلو ریختیم کف ـ کوچه و خیابون ، بس که گلو پاره کردیم و دلیل و برهان آوردیم که پدر ـ من ، رفیق ـ من ، بیا به فلانی رای بده، جلسات خانوادگی و توجیه پدر بزرگ و خاله و دایی که این بار فرق می کنه ، پاشین همت ـ عالی کنید ، جمیعا بریم رای بدیم . روز رای گیری ، دست پدر بزرگ ۸۰ سالتو بگیری و لنگ لنگون ببری مدرسه ی سر کوچه که شناسنامه پاک ـ پاکشو ممهور کنه ، مخ ـ آقای "نون"  رو  در نوبت های متوالی دایم مورد الطفات قرار بدی و از مزایای رای دادن و تست ـ دمکراسی و جامعه مدنی، به به و چه چه کنی که بابا این بار دیگه فرق داره ، و هی چک کنی ببینی بلاخره رای داد یا نه. خوب حالا که چی ؟

اه .. تف به روح ـ باعث و بانیش که حالا باید از یه خونواده پنج نفره، یکی چمدوناشو بسته و روزشماری می کنه برای رفتن، اون یکی مشغول جمع و جور کردن کاراش باشه و بقیه هم در حال اخذ پاسپورت! دوست پسرت منتظر مدیکال باشه و خود ـ گرفتارمون هم هی بشینیم خاطره بشمریم و بغض قورت بدیم پایین و به یاد دوستایی که اون روزها همه با هم به یه امید، شوقمون رو به کوچه ها و خیابون ها آوردیم و الان کنارمون نیستند ، حسرت بخوریم .

پ.ن ۱: این پست خیلی سیاهه ، می دونم ، دست ـ خودم نیست. دلم بد جور گرفته.

+ نوشته شده در  2010/5/29ساعت 15:15  توسط مهندس بانو  | 

روز ها همچنان می گذرد و ما را به خرداد می رساند. یا شاید هم که بر عکس ، ما با عطش ـ رسیدن ، چرخ روزگار را هل می دهیم !؟

مادرـ بهار آبستنه، جون مادرتون با این پیشنهاد های چپل چلقوز تو بالاترین نزارید این بچه هه مرده به دنیا بیاد!

 

+ نوشته شده در  2010/5/23ساعت 12:51  توسط مهندس بانو  | 

خاصیت زندگی در "غیر قابل پیش بینی" بودنش هست .

اینکه صبح بی خبر از دنیا ، از خواب پا می شی و اینباکست رو چک می کنی و وسط هوار تا ایمیل بی خاصیت ، در کمال ناباوری و بعد از چندین مرتبه جواب "نه" شنیدن، تایتل ایمیل دعوتنامه از سفارت ـ آنکارا بهت چشمک بزنه ، خودش به اندازه هزار بار امضای تفاهم نامه تبادل اورانیم و از گردن کمونیست های ـ دلال ـ شرق و غرب آویزون شدن و در برابر فلش دوربین ها، تنگ و تنگ (بر وزن ـ خنگ و خنگ) بالا و پایین پریدن ، می تونه ارزش خبری داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  2010/5/19ساعت 10:14  توسط مهندس بانو  | 

۱) از در ـ شرکت سریع می زنم بیرون.ساعت ۱۲ با استاد قرار دارم. یک تاکسی مودبانه جلوی پایم بوق می زند. خوش شانسم که مجبور نیستم ۱۰ متر پشت سرش بدو ام.

۲) در تاکسی نشسته ام. سه نفر مسافر هستیم  با آقای راننده جمعا می شویم چهار عدد سواره . من و یک خانم عقب سواریم و یک آقای جوون هم جلو. هوا گرم ـ گرم است، خوشبختانه دستگیره ی پنجره سر ـ جایش است. شیشه را پایین می کشم. باد موهایم را می برد.

۳) در ترافیک هستیم. حوصله ام حسابی سر رفته. موبایل آقای جوون زنگ می خورد. مشغول صحبت می شود. جلسه فردا ، بلیط های کنسلی ، فونداسیون ... موبایل خانم بغل دستی زنگ می خورد. نگاهی به گوشیم می اندازم. آنتن هایش قد برافراشته اند ماشالله . به ترافیک خیره می شوم .

۴)روبروی خوابگاه دخترکی دست بالا می برد. راننده نگه می دارد. دخترک سوار می شود. جای ـ کنار ـ پنجره ی من را پر می کند. راننده ظرفیت تکمیل ، سرخوشانه دنده عوض می کند. هوا همچنان گرم است. احساس می کنم شبیه همبرگر چپیده شده ام. تاکسی هن هن کنان به مسیرش (مان؟) ادامه می دهد.

۵)آقای جوون همچنان مشغول تنظیم قرار جلسه می باشد. هنوز میدون رو دور نزدیم ناله های راننده شروع می شود. در حال مرور جمله های بعدی ـ راننده در ذهنم هستم. راننده غرغر می کند، از قیمت بنزین، از شهریه مدرسه، از چه و چه و چه ... به پاراگراف ـ دوم نرسیده، دخترک عصبانی فریاد می زند :  آقا اگه حقتو می خوای، برو کف ـ خیابون.

راننده جا می خورد. خانم بغل دستی از گوشه ی چشم نگاهی می اندازد. پسرک موبایلش را قطع کرده و به عقب بر گشته به دخترک نگاه می اندازد، پیاده می شود. من کیف می کنم .

۶) حالا راننده بالای منبر رفته است. با هیجان، اعلامیه موسوی را که دیشب از بی بی سی شنیده برایمان تکرار می کند. از افغان ها می گوید که عکس شهدای ایرانی را در تظاهراتشان بالای سر برده اند. بحث حسابی گل انداخته است، یادم نمی آید خانم بغل دستی ام کی پیاده شد. به دانشگاه می رسیم. دخترک پیاده می شود. من هم پیاده می شوم .  نسیم خنکی موهایم را کنار می زند. مقنعه ام را جلو می کشم ، لبخند می زنم و وارد دانشگاه می شوم.

 

+ نوشته شده در  2010/5/16ساعت 15:48  توسط مهندس بانو  | 

هستیم و نیستیم . گرچه بودن به از نبودن ، خاصه در بهار...

 

+ نوشته شده در  2010/5/16ساعت 13:33  توسط مهندس بانو  | 

تو بالاترین بودم . صفحه جدید که لود شد، داغ شدم . تیتر رو که دیدم، پشتم لرزید. سست شدم. باورم نمی شد. ده تا صفحه دیگه هم باز کردم . همه با یه مضمون : فرزاد اعدام شد. 

حالا خسته و غم زده ،یه گوشه برای خودم می شینم و فقط خیره می شم به روبرو. فکر کردن ، آزارم می ده. دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. دعا دعا می کنم خبر تایید نشه. نمی دونم چی بگم . بغض می یاد تو گلو و هی سر می خوره پایین. و دوباره تصویر چشمای معصومش که به ذهنم می یاد ، از نو بغض ـ کهنه هم سر می رسه.

عکسش رو، روی صفحه مانیتور دوباره و ده باره و صدباره نگاه می کنم . اون عکس با بچه های کامیاران ، کنار آلونکی که لابد کلاس ـ درسش بود ، آتیشم می زنه . افسوس که خسته ایم همه ما، افسوس که زندگی ـ نکبتی ـ دوزاری همه رو غرق کرده، افسوس که وقتی مادرت خواست کفن بپوشه و تو رو از بند آزاد کنه ، هیچ کس نبود. کسی باور نمی کرد، خطر اعدام تو رو .  

حالا اما همه با تو هستند. تصویر تو همه وبلاگ ها رو پر کرده ، وبلاگ های جدید ـ فارسی و کردی به نام ـ تو ساخته می شه. همه از تو می نویسند. شعر می گن ، آره تو قصه های این سرزمین، همیشه قهرمان ـ مرده جذابیت بیشتری داره . راحت تر می شه مویه کرد، مجلس بزرگداشت و ترحیم به راه انداخت ، مصاحبه کرد، شهید ـ زنده که خطر نداره.

حالا که "پرزیدنتشون" از مهمانی لاس زدن با ارباباش صحیح و سلامت و سر و مر و گنده برگشته ، چرا براش قربونی ندن؟ چه خونی پاک تر از خون ـ بی گناه ـ تو ؟

خیلی عصبانیم ، خیلی وحشیم ، خیلی داغونم .

پ.ن : فرزاد و چارتا وجدان ـ بیدار ـ مقاوم رو کشتند. به خیالشون از فردا پروژه "تواب" سازیشون تکمیل می شه. به ذهن ـ علیلشون ، این ملت رو گوسفند فرض کردند ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  2010/5/10ساعت 9:59  توسط مهندس بانو  | 

بیدار شدن صبح ـ جمعه ی وسط بهار ،مسلما سخت ترین کار دنیا برای بنده محسوب می شود . مخصوصا که یه خروار کار رو سرم ریخته باشد، هومورک های تحویل نداده ، به من دهن کجی کنند، مقاله های خوانده نشده روی دست مانده باشد و فرم های پر نشده مهاجرت، از بی خیالی و فراخ دلی ـ بنده به فغان آمده باشند و عقربه های ساعت هم تند و تند، با همدیگه مسابقه گذاشته باشند وکم کمک شیپور امتحانات هم ، آماده باش اعلام می کند.

در چنین اتمسفریست که عقل سلیم به انسان تشر می زند که یکساعتی ، بی خیال ـ کار و درس و زندگی ، یه "گور بابایش" نثار همه شان بکنم و بچسبم به فیسبوک بازی و چشم غره ها را هم به هیچ بگیرم ! ناهار می خورم و دوباره وبگردی را از سر میگیرم . عصر ۴ کیلومتر پیاده روی می کنم . هوای تازه به ریه هایم فرو می نمایم و می گذارم باد از آستین هایم عبور کند، پف می کنم!

شب، انعکاس ـ چک چک کلیک در گوشهایم، خواب از سر می رباید، درد پاها ،نیز مزید بر علت می شود، سرانجام خستگی بر هر دو غالب می گردد،تا خود ـ خود صبح ، بی وقفه می خوابم.

و این گونه بود که برنامه ریزی فشرده مان برای یک آخر هفته موثر و مفید و جبران مافات به فنا رفت و جمعه مان در بی خبری و آسودگی کامل سپری گردید . انشالله که آخر ـ ترم خداوند ما را قرین رحمت خود می فرماید.

 

+ نوشته شده در  2010/5/8ساعت 10:44  توسط مهندس بانو  | 

دیروز برای بار سوم ، ناهار رو مهمون ریتا ، همسر همکارـ هندی مان بودیم . خانم مهربان و به غایت ـ کلام دوست داشتنی. تمام همکاران ـ زن شوهرش رو برای صرف ناهار هندی ـ دست پخت خودش دعوت کرده بود .از همون پشت در ـ ورودی آپارتمان، بوهای مختلف و دلپذیر ، وعده یه سور چرونی اساسی رو می داد. با استقبال با نشاط و ماچ و بوسه های پر سر و صدا ی ریتا وارد خونه شدیم . همه چیز تقریبا آماده بود و احتیاجی به کمک ـ ما نبود. "پاکورا" ی هندی و "بریانی" و "سمبوسه" با طعم واقعی به اضافه ی سس "چاتنی" و مرغ سوخاری تند و سوپ نخود . خلاصه دلتون رو آب نمی کنم . خیلی خوش گذشت . چیزی که برای من خیلی جالب و بی نظیر بود این که ریتا ، بر اساس عقاید مذهبی خودش اصلا لب به گوشت قرمز و مرغ  نمی زد اما از یه هفته قبل تدارک مفصل دیده بود و با صبر و حوصله و به تنهایی همه این غذا های خوشمزه رو پخته بود و همه کارها رو انجام داده بود و با خوشحالی و بدون حتی اثری از خستگی در چهره، مهمان نوازی می کرد . ازش پرسیدم ریتا تو چطور این قدر مهربونی ، چطور می تونی برای مهمون هات  غذاهایی رو آماده کنی که خودت نمی خوری ؟ جوابش منو واقعا خجالت زده کرد گفت : این ها وظیفه منه . شما ها دوست های شوهر من هستید . و به شوهر من این مدت مهربونی زیاد کردید . من هم شما ها رو دوست دارم . تو جواب ریتا از تعارف های لوس و بی نمک ـ ایرانی خبری نبود. ریتا می گفت ، هر هفته ، پنج شنبه ها نذر داره برای سلامتی شوهرش روزه بگیره و این کار رو از اول ازدواجشون تا الان ادامه می ده . عاشقانه شوهرشو می پرستید . این رو به وضوح از لابه لای تمام صحبت هاش و برق نگاهش ، می تونستی بفهمی. نزدیک به سی سال بود که با هم ازدواج کرده بودند و در تمام این سال ها ، گاهی کویت، گاهی شارجه و حالا هم ایران و کمتر پیش اومده بود که فرصت داشته باشند با هم تو خونه خودشون در دهلی زندگی کنند . اما معتقد بود دعا و نیایش روزانه اش ، شوهرش رو هرجای دنیا ، سالم  حفظ می کنه و به خونه بر می گردونه. ایران رو خیلی دوست داره و خوشحال بود که شوهرش دوست های خوبی مثل ما داره . خنده های از ته ـ دلش ، بی اغراق، عمق قلب بزرگش رو نشون می داد . کمتر پیش می یاد که من دیده باشم ، تو یک جمع دوستانه، زنی در مورد زندگی خصوصیش ، بخواد از احساساتش راحت حرف بزنه و دچار خودسانسوری نشه ، یا بیشتر در مورد احساسات ـ مرد ـ زندگیش، اغراق آمیز داستان های عجیب و غریب  تعریف نکنه. ولی در مورد ریتا این طور نبود . صداقت رو می شد در تک تک جمله هاش و متچ اون با همون ابراز احساساتی که قبلا از زبون همسرش شنیده بودیم ، درک کرد. احساس کردم ، این مهمونی و آشنایی بیشتر با ریتا ، یه حس خوب رو به من منتقل کرد: معجزه ای خواستنی.

خلاصه اینکه مدتها بود مهمونی ای نرفته بودم که تا این اندازه بهم خوش گذشته باشه. بعد از ناهار، وقت ـ خداحافظی با ریتا ، واقعا احساس می کردم چقدر دلم برای این "روح ـ بزرگ"، تنگ خواهد شد.

 

پ.ن۱ : خوشبختانه تا به حال در موقعیتی قرار نگرفته بودم که در مقایسه رفتارـ ایرانی خودمون با یه خارجی ، شرمسار بشم . اما حمله چند تا از دوستان به طرف ظرف های غذا ، اونهم وقتی که هنوز میزبان مظلوم  عرق ریزون  مشغول پخت و پز تو آشپزخانه هست، بسیار اسباب شرمندگیمان گردید .

پ.ن۲ : در دفعات پیش ، برای یکی از دوستان ما این مساله به وجود اومده بود که آیا خوردن غذای دست پخت ـ یک عدد انسان هندی غیر معتقد به شریعت ـ مبین ـ اسلام ، شرعا حرام است یا جایز ؟ گویا در پاسخ به استفتا ی ایشان فرموده اند : "حرام است ". فلذا تنها به خوردن دسر و سالاد ، آنهم دسر اهدایی خودشان ، کفایت نمودند. اینجوریه که آدم می تونه وسط ـ یه مهمونی صمیمی و دوستانه، همینطوری و خودبه خود ، "مطرح" بشه !

  

+ نوشته شده در  2010/5/6ساعت 11:3  توسط مهندس بانو  | 

دلتنگی هایم را باران تازه می کند وقتی در امتداد خیابان تنهایی قدم می زنم و رد_ صدای تو را می گیرم .


+ نوشته شده در  2010/5/2ساعت 19:39  توسط مهندس بانو  | 

امروز روز اول ماه می هست و به رسم هر ساله و محض یاداوری های مکرر مامان خانم ـ بنده ، ما به پدر بزرگ مان زنگیدیم و تبریک گفتیم خدمتشان . پدر بزرگ بنده از نسل کارگران قدیمی شرکت نفت بودند و از اون تیپ پیرمرد های همچنان وفادار به اردوگاه چپ و از اون قشر ک.م.و.ن.ی.س.ت هایی که هنوز هم رو به قبله مسکو می ایستند و غیر از کتاب خاطرات مبارزان چپ، کتاب دیگه ای تو کتابخانه شان یافت می نشود! پس مسلما این که ما عید_ سرخ های عالم رو فراموش کنیم و تازه وقت الصلات ـ ظهر به یادمان بیاد که عرض تبریک نکردیم ، گناه کبیره محسوب می شه .

پدر بزرگ من ، در هشتاد و اندی سالگی هنوز به یادشون بود که روز کارگر در همه جای دنیا برای کارگران، تعطیل رسمی به حساب می یاد و بنده رو مورد خطاب و عتاب قرار دادن که دخترک مگر تو نمی دونی که امروز عیده و  نباید بری سر ـ کار ؟ ما که سخن ـ ایشان را حمل بر مذاح گرفتیم ، بخندیدیم و گفتیم  ای پدر بزرگ جان ! سرت سلامت ! شما که م.ت.ر.ی.ا.ل.ی.س.ت بودی و ایضا نه بهره کشیدی و نه بهره ای  بردی در این دنیا، اما به ما قولش را داده اند اجرـ  همت و کار مضاعفان در آن دنیا با ارواح عالم قدسی انشالله. حالا تعطیلی روزـ کارگرتان، کیلویی چند ؟

 

+ نوشته شده در  2010/5/1ساعت 13:25  توسط مهندس بانو  | 

بی بهانه ، دوست داشتن هایت  را دوست دارم ، دلیل_ همیشگی دلتنگی هایم !


+ نوشته شده در  2010/4/30ساعت 9:52  توسط مهندس بانو  | 

ساعت یازده شب می باشد ، در انتهای خیابان خلوت _ منتهی به چار راه دو دختر خوشگل و تر گل و ورگل منتظر  تاکسی ایستاده می باشند. یک دانه زانتیا و یک دانه سمند و دو واحد پراید خوش رنگ با رینگ های اسپورت _ دور  سفید همین طور چشمک می زنن .

با تشکر از گشت های فعال ارشاد و پلیس امنیت ، بسیار خرسندیم که در اثر تلاش های شبانه روزی این عزیزان ، سطح فرهنگ مردان شهر ما افزایش چشم گیری یافته و هیچ خانم _ زیبایی نصفه شب، تنها و بی کس در خیابونای تاریک و ترس ناک جا نمی ماند.

+ نوشته شده در  2010/4/28ساعت 20:20  توسط مهندس بانو  | 

تجربه به من ثابت کرده اگه می خوای صبح بسمه لله سرـ کار ،حالت گرفته نشه ، بهتره سعی کنی همیشه بعد از رییست کارت بزنی !

چرا ؟ عرض خواهم کرد . من ـ مهندس بانو یه رییس کوچک دارم که معرف حضور سروران هست. ماشالله هزار ماشالله همه چی شون به قاعده و ترتیب ، خوب و نکوست. جوانی برازنده و شایسته و البته متاهل و بسیار هم متعهد به خانواده و کار و خلاصه همه چی ۲۰ ، منتهای مراتب یه اخلاق  بسیار افتضاح داره که اگه بخواد به چیزی گیر بده ، همچین درست و حسابی حالتو می گیره که تا یه هفته تو خماریش تب کنی و هزیون بگی . مثلا اگه صبح دیر تر بیاد و ببینه بنده فراغ البال مشغول فیس بوک بازی و ایمیل پرونی و خبر خوانی می باشم ، برای اینکه دیر اومدن خودش به چشم نیاد و ضمنا حالی هم از ما گرفته بشه و مایه عبرتمان هم گردد و پر رو هم نشویم (به جهت دو دوره بازی مان)، سریع لیست کارهای اون روز رو آپدیت اساسی می کنه و ۲-۳ کیلو برابر خدمت مان ارایه می ده . جوری که حسرت یه لایک زدن هم به دلمان بماند !

اینه که بنده از امسال تصمیم گرفتم همت مضاعف به خرج بدم صبح ها ۱۰ دقیقه دیر تر بیدار شم . و خوش و خرم می یام سر کار . عصر هم دیر تر می رم منزل و حسابی کار ـ مضاعف می کنم .

حالا چه مساله ای باعث شد این رو پست کنم رو دیوار ؟ هیچی عزیز جان . امروز هر چی که ما دیر تر از همیشه اومدیم ، حالا شما حساب کن رییست هم یه ربع دیر تر از شما بیاد ، خلاصه که سرمان گرم ـ گرم بود امروز با این گزارش ها و دچار دیسک کمر شدیم اساسی !

 پ.ن : نمی دانیم چرا از بالا تا پایین این چارت سازمانی رو که سرچ می زنیم ، حتی یک نفر هم محض رضای خدا پیدا نمی گردد که همت مضاعفش ما را از رو ببرد!

 

+ نوشته شده در  2010/4/25ساعت 12:58  توسط مهندس بانو  | 

 

اولی (در ـ گوش ـ دومی) : شنیدید نادره هم رفت ؟

دومی (مثل ـ اولی) : آره حیفش، خدا بیامرزدتش .

اولی (در ادامه همون ژست قبلی): می گن نذاشتن مراسم شلوغ بشه . سریع دفن شد .

دومی : جدان ؟

اولی : آره ، عکساشو دیدی ؟ مانتوی سبز ثریا قاسمی هم خیلی جیگر بودااا !

سومی (شیرجه زنان وسط گفتمان) :  ای خدا نشناساا دیگه چرا نذاشتن سیاه بپوشه ؟

اولی و دومی (همزمان با هم) : هااا ؟ چی  ؟  پخخخخخخخ ! خوورررررر پففففف !

 

 

+ نوشته شده در  2010/4/24ساعت 12:30  توسط مهندس بانو  | 

گویا قراره به زودی تهرون رو زلزله ویرون کنه . این پیش بینی نه فقط از جانب "پرزیدنتشون" بلکه از تمام تریبون ها ، منبر ها و مجالس وعض و ترحیم و خاکسپاری و مستند بر کلی احادیث و روایات محکم و شرعیه داره فرت و فرت ، تکرار می شه. حالا وسط این همه مباحثات_ کارشناسان امر، دو تا وزیرشون پیشنهاد دادن برا پیش گیری از تلفات و خسارات عمده  جونی و مالی ، دانشگاه ها و اداره جات _ مرکز منتقل بشن شهرستون .
دست بر قضا ، ما که پایتخت نشین نیستیم ، که کابوس زلزله خشتکمونو قلقلک بده و از خواب و خوراک بندازتمون، اما جهت اطلاع عرض می کنیم خدمتشون که: بابا عزیز دل ، هیچ می دونی اگه فقط چار تا از این گسل های نازنازی و نجیب و سر به زیر دست به دست  _ هم بدن زلزله همه ایران و با خودش برده ؟؟ اونوقت شما فقط از زلزله تهرون می ترسی؟! ای خدا حفظت کنه !

پ.ن1 : نظریه جات علمی یک عدد مهندس بانو  فی باب علل الزلزله :
از آن جایی که بهار _ ایرانی ، همیشه فصل "تکون دادن" بوده  ، حالا امسال این "تکون"ها  انگار به شکل مضاعفی  گسل های زمینی رو دارن انگولک می کنن. گسل ها هی به هم مالیده می شن و عشق بازی می کنن. برای پیش گیری اکیدا توصیه می شود جلوی تفس کشیدن زمین را نگیرید.

+ نوشته شده در  2010/4/23ساعت 15:19  توسط مهندس بانو  | 

این لحظه ، تو توی آسمون در حال اوج گرفتنی و حتما داری از پشت شیشه های  لک دار و چرکولی  _ طیارت به ابر های زیر پات و رقص ستاره های زمینی نگاه می کنی . من هم نشستم و زل زدم به صفحه سپید زمینه پیش روم و تند و تند کلمات رو تایپ می کنم و خاطره این یک سال رو مرور می کنم برا دل خودم تا این لحظه های دلهره آور زودتر تموم شه و دوباره امواج صدامون رو به هم برسونن  و در دل آرزو می کنم کاش همیشه ایام سال، اردیبهشت _ من و تو باشه .

پ.ن : نداره !


+ نوشته شده در  2010/4/21ساعت 22:34  توسط مهندس بانو  | 

شده دلتون بخواد جای کسی باشید و چون نمی تونید ، از خودتون خجالت بکشید؟شرم کنید از اینکه بخواید سرتونو بالا بگیرید و بگید ، عزیز دل همینه که هست  من همینم که هستم  ؟ بعد احساس کنید کودک درونتون زیاده از حد داره خودشو برا شما لوس می کنه و از این صحبتا و باز این افکار مالیخولیایی ذهنتونو مجددا انگولک کنه و هی شما رو اذیت کنه ؟ اینا رو گفتم که بگم امروز متوجه شدم که معدل این ترمم کمتر از اون چرتکه اندازی های روزهای خوش خیالی پس از امتحانات شده و تمام حساب کتاب هام به هم ریخته شدند و از اون طرف دیگر هم دوست صمیمیم شاگرد اول شد . خب طبیعیه که حسادت می کنم و به همین دلیل، خودم رو  هم توجیه نمی کنم و به خودش هم گفتم با شجاعت تمام  ! کلی هم خندیدیم سر این موضوع . حالا نه اینکه کاپ طلا و همای افتخار رو از دست دادم ، کلی تاسف می خورم !
ولی خب خداییییش خیلی دلم می خواست جای اون باشم ، بیشتر به این خاطر که می بینم این کار کردن بدجور داره مزاحم درس خوندنم می شه و نمی تونم مثل بقیه همه انرژی و تمرکزم رو صرفش کنم و اون جور که دلم می خواد درس بخونم و نتیجه بگیرم . البته همین الان هم معدلم الفه و اوضاع همچین هم قاراش میش نیست ولی خبببببببببببببب ! شاگرد اولی و معدل 18-19 فوق لیسانس یه مزه دیگه داره ،  اونایی که چشیدن حلال وجودشون !

به ابولفضل که ما این طور نبودیم و الان هم جو حسابی ما رو گرفته ، این بار نمره و معدل و حسود بازی و این قرتی بازیا  باید روحمون  رو سوهان کاری کنه و حالمونو بگیره ، ما هم که خوب دکانی باز کرده ایم اینجا و هی خودمان را لوس می کنیم و  حال  که نیمی از سنوات مجاز حیات مان را کمابیش پشت سر نهاده ایم راه مکتبخانه در پیش گرفته ایم و ادا و اصول کودکانه چاشنی آن کرده ایم ، امان از بی هنری!
وبلاگ شخصیه ، بلاخره خواستیم از احوالاتمان ، چند سطری درج نماییم، ولله خودمان هم شرم زده ایم .

پ.ن: همچنان عرق ریزان!

+ نوشته شده در  2010/4/19ساعت 19:46  توسط مهندس بانو  | 

برایت نوشتم :

"همه فصل ها را بی توقف پرواز می کنم در آغاز پاییزی سرد به تو خواهم رسید روحم را در دستان تو می کارم قلبم را به تو خواهم سپرد تا بهار آینده بر شاخه های تو جوانه زنم . "

من و تو به بهار رسیدیم...تا شکفتن ها اما ، چند آسمان پرواز مانده ؟

+ نوشته شده در  2010/4/17ساعت 16:53  توسط مهندس بانو  | 

1. امروز صبح با یکی از دوستان صحبت می کردیم در زمینه امورات مهاجرتی البته (اینم از مضرات ـ سر شلوغی زیاده که آدم فرصت نداره حتی با دوستای نزدیکش هم چند کلومی خاله زنکی رد و بدل کنه).خلاصه  نگران بود که بعد 2 ماه از ارسال مدارکش هنوز فایل نامبر براش نیومده و می ترسید نکنه تاخیرات پست آخر کار دستش بده و زبونم لال ، زبونم لال ... ! یادم افتاد به 3 ماه پیش که همین بلا ، دامن _ ما رو هم گرفته بود و نامه مصاحبه لاتاری همشیره ما (پس از 45 روز معطلی در اداره مرکزی تهران بزرگ) دقیقا فردای تاریخ تعیین شده به دستمون رسید و به همین راحتی بای بای  عمو سام! اینا رو گفتم که خوب حواستون رو جمع و جور کنید و اینو هم بدونید که دوندگی و شکایت و کاغذ بازی هم فایده نداره و لا اقل تو اداره پست ، هیشکی جوابگوی شما نخواهد بود و باز هم خداوند امواتشان را بیامرزاد که لا اقل اصل نامه را خدمتمان دادند که بدانیم بیخ کار از کجا خراب بوده !

 2. کلاس فرانسه ما هم شروع شده و ما همچنان بین تلفظ "ر" و "ق"  ، گیج می زنیم.می ترسیم کم کمک این سوییچ کردن از انگیلیسی به فقانسه و بلعکسش ،اساسا فارسی صحبت نمودن را هم از خاطرمان بزداید!

 3. دیشب داشتیم  هی چرتکه مینداختیم و حساب کتاب های مالیمونو مرتب می کردیم و لیست پرداختی های ضروری برای کارهای مهاجرتیمونو  ردیف می کردیم که متوجه شدیم ای دل غافل ! اینجور بخواد پیش بره که مهندس بانو جان تا آخر این ماه یک ورشکسته کاملی. صبح رییس کوچک پیغام داد با مدیران شرکت صحبت کرده، مبلغ ۴۰۰۰۰۰ریال به مزایای من اضافه خواهد شد. بیشتر امکان نداره ، اوضاع مالی فاجعه است. خلاصه سوپرایزززززز !

۴. چند مدتی بود "پرزیدنتشون" کمتر فان می کرد با ملت و بیم آن می رفت که افسردگی ملی گریبان همه مان را بگیرد. اما خداییش دیگه این پرداخت ۱ میلیون به هر نوزاد واقعا آخرش بود . ما که همچنان عذبیم و زمین خدا زیر پامون جهنمه و هر جور هم که خوشبینانه نگاه کنیم به قضیه ، به دلیل ذیق امکانات، حالا حالا ها نمی تونیم رو این پولا حساب کنیم، ولی محض رضای خدا هم که شده دوستان این شب جمعه ای مراقب باشند، گویا قراره ازاون طرف، ۳ تا صفرشو بزنن ، کلاه سرشون نره .

 همین دیگه والسلام !

 پ.ن1: از اون زمانی که هنوز مهندس بانو نشده بودیم و قاطی باقی دخترای دبیرستانمون ، دسته جمعی روزنامه ورزشی می خوندیمو و هممون یه عشق عمومی داشتیم ، عاشق شماره  17 بودم . به افتخار این پست ، هورااااااا !

 

+ نوشته شده در  2010/4/15ساعت 11:17  توسط مهندس بانو  | 

گاهی آدم دلش برای روزها و خاطرات قدیمش تنگ می شه ، حرف ها و مکان ها و لحظه های دیروز که حالا ازشون فقط خاطره باقی مونده . آدم ها همون آدم هان ، اما می شه باز هم همون لحظه ها رو ساخت ؟ با دل ـ خوش و خنده ها ی از ته ـ دل ؟ خیلی دور نیست ...

پ.ن۱: من به کی باید بگم دلم تنگه واسه یه لیوان آب آلوورا ؟!

+ نوشته شده در  2010/4/13ساعت 12:57  توسط مهندس بانو  | 

آقای "نون"، دوست پسر عزیز و دردانه ، از یکی دو روز قبل به بنده این آلارم رو دادند که فلان روز و فلان ساعت ، فلان شبکه ما رو می برند رو آنتن ! به چه دلیل ؟ خب معلومه ، کلی افتخار ملی دارند ایشون ، مایه فخر و مباهات هستند ،( البته این رو هم در نظر داشته باشید که همواره پشت سر هر مرد موفق ، یک زن موفق قرار گرفته ، اینه که من با دلیل ،هی بهش افتخار می کنم ) خلاصه از آنجایی که اون ساعت اینجانب سر ـ کارم همیشه و تماشای سایر مصاحبه های قبلی رو هم به دلیل مشابه از دست داده بودیم، برای اینکه به آقای "نون" نشون بدیم که چقدر برایمان اهمیت دارند، این بار مرخصی ساعتی اخذ کردیم و نشستیم و برنامه ایشون رو دیدیم و هی از خودمون ذوق نشون دادیم و افتخار کردیم !

پ.ن۱: من همچنان بر تحریم رسانه میلی محکم و پابرجا اصرار دارم ، این بار استثنا بود البته !

پ.ن۲: عجیب دلم تنگ می شود .

+ نوشته شده در  2010/4/12ساعت 13:32  توسط مهندس بانو  | 

امروز بعد از مدتها اومدم به اینجا سر بزنم دیدم که به به ! عجب خاکی نشسته رو ویترین ! از خودم خجالت کشیدم ! آخه دختر حسابی ، عرضه نداری مرتب آپدیت کنی چرا فضا تو وب اشغال می کنی ؟

البته که همه ش هم تقصیر خودم نبود . ۳-۴ روزی مریض و خسته بودم .یعنی بس که خسته بودم ، مریض شدم و تب کردم و افتادم گوشه خونه . بد هم نشد. فرصتی بود برای اینکه خودمو بالا پایین اساسی کنم و ببینم قراره چه غلطی بکنم که بتونم خودمو یکم بکشم بالا از این وضعیتی که توشم اندکی خلاصی یابم ! صبح تا شب در بستر بیماری از این پهلو به اون پهلو می غلتیدم و ضعف جسمی هم مزید بر علت شده بود تا اشکام گوله گوله بریزن رو گونه هامو هی غصه بخورم و هی غصه بخورم . اما زهی خیال باطل و کور شه چشم شیطون که من با این بلا ها جا بزنم .

دو سه روز که گذشت به خودم گفتم آخه دختر خوابیدی زار و بدبخت منتظری کی بیاد دستتو بگیره بلندت کنه ؟؟ تا کی بیان تو حلقت آب پرتقال بریزن و قرص و کپسول ، کوفت کنی و برگه درخواست مرخصی استعلاجی برای رییست بفرستی ؟ تا دو روز از برنامه هات عقب می مونی ، سریع  ۲- ۳ درجه فشارت قل می خوره پایین و دمای بدنت می ره بالا ، الفاتحه نثار خودت می کنی ؟ آخه ضعیف ، کی بیشتر از خودت باید دلش به حال وجود نازنینت بسوزه ؟ مگه تو حمالی آخه ؟ چرا حرفاتو می ریزی تو دلت ؟ چرا شکایت نمی کنی ؟ چرا بلند بلند گریه نمی کنی ؟ چرا همش نشستی سرجات تا بیان "درکت" کنن ؟ چرا کاراتو هی می اندازی عقب ؟ دـ آخه کی می خوای بفهمی که باید برای خودت زندگی کنی ؟ خوش باشی ؟ حال کنی؟

خلاصه اینقدر این ها رو گفتیم و تکرار کردیم که باورمون شد باید بلاخره یه کاری انجام بدیم ! فرداش که رفتم سرکار ، اول نامه اشتغالم رو گرفتم ، کلی هم پر رویی به خرج دادم و هرچی دلم خواست چپوندوم تو نامه ، از رییسم هم خواستم امضا و مهر کنه ! مگه می تونست قبول نکنه ؟! بعدش رفتم دنبال کارای گرفتن کارت المثنی {...} که ۲ سال بود هی به هر بهانه ای عقب می انداختم . پس فرداش نمره یکی از درسامو استاد تقدیم کرد ، باورم نمی شد : ۱۸.۵ !! تو خواب هم نمی دیدم . همون روز رفتم خرید و هرچی دوست داشتم برای خودم خریدم . حالا هم که مشغول زندگیم . همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم !

پ.ن : در زندگی همه ما لحظاتی پیش می یاد که از خودمون بدمون می یاد ، حالا به هر دلیلی: شما اسمشو بذار "پریود روحی" ! دلمون می خواد تنهای تنها با خودمون خلوت کنیم ، لیچار بارـ خودمون کنیم ، گاهی قربون صدقه خودمون بریم ، گاهی خودمون با خودمون ، دوتایی، عشقولانه اشک بریزیم ، بخندیم ، حتی خودمونو مسخره کنیم. بدون اینکه از حضور بقیه تو حریم ـ خودمون نگران باشیم، بدون اینکه خودمون رو سانسور کنیم ، دو کلمه حرف ـ حساب به خودمون بگیم و تموم کنیم ! این لحظه ها رو باید تجربه کرد ، وگرنه رـفرـش نمی شیم جانم ، نمی شیم !

 

+ نوشته شده در  2010/4/11ساعت 11:33  توسط مهندس بانو  | 

و اما پس از رنج بردن ها و خون دل خوردن ها و کلنجار رفتن های بسیار ، در روز یک شنبه ۸ فروردین ماه ۱۳۸۹ خورشیدی همت به خرج دادیم و تصمیم گرفتیم شماره  آقای "نون" را بگیریم ! صدایمان را خشن کردیم ، خودمان را گرفتیم و بسیار سعی کردیم جدی به نظر بیاییم ، انگار نه انگار که ما زنگ زده ایم ! به محض شنیدن الویمان و سلاممان از آن ور خط ، آقای "نون" چنان با لحن کشدارـ مهربان ـ خاص روزهای آفتابی ، سلامی نثارمان فرمودند که از خودمان وا رفتیم و قهر و شکایت و قیافه گرفتن و ... همه یادمان رفت . این هم از خاصیت های ماست دیگر ، چه کنیم ، شده بخشی از رابطه مان. هربار ما قهر کنیم و تهدید می کنیم که می رویم و ال می کنیم و بل می کنیم و خداحافظ و فلان ، طرف اما به هیچ جاش نمی گیرد تهدید های ما را ! آشکار لج ـ مان می گیرد از این که دستمان را خوب خوانده و  پنهانی  خرسند از شور زدن های بیخود چند روزه : طریق عشوه گری ما این است .

القصه ... باقی قضایا  هم که دیگر معلوم است .ما هم خودمان را به کوچه علی چپ زدیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد ! فعلا هم که روزگار بر مدار خویش می چرخد و ما نیز از پی آن دوانیم .

 کلا این مدت خیلی خسته و فرسوده شدم . از کار و از استرس هایی که دم به دم مثل بختک رو سرم آوار می شند.رییس کوچک روز به روز با تفویض اختیاراتش ما را بیشتر قرین لطف خود می کند،خنده های بلند راننده روی اعصابم ویراژ می رود.بوی لاک خانم فلانی دم به دم در دماغم می پیچد و حالم را به هم می زند.میز کارم هر روز وسیع تر می شود و ارتفاع کاغذ ها و پوشه ها بلندتر: زونکن ها مرا می بلعند. احساس می کنم بین همه این گرفتاری ها فرصت نمی کنم به خودم برسم .

سنگ صبور همه شدم ، راهکار و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به همه ارایه می دهم و این وسط ، احساس می کنم "خود "_ خودم از زندگی دارم جا می مونم . اینه که دیگه مغزم قفل کرده و یکهو هنگ می کنم . به "نون" می گفتم بهت حسودیم می شود که انقدر فاصله میان تصمیم گیری ها و انجامشان کوتاه است ، که همیشه رییس خودت هستی و به هیچ بالادستی تعهد نداری و برای خودت زندگی می کنی،  نه غم نمره و پروژه های رو دست مونده و نه نگران کم اومدن ساعت کار آخر ماه : پر انرژی و با انگیزه. برایم دست گرفت که بعععععله ، توجیه می آوری، حسود هم شده ای. حالا بیا و درستش کن ! از این پس باید لیستی بلند بالا از تمامی  صفات نکوهیده قدیمی و همچنین خصایل زشت جدید  را که جدیدا بدان ها مبتلا گشته ام را ارایه دهم که هر بار اینطور شوکه نشود .خلاصه سرگردانی و درماندگی ، دردیست که بدجور به جانم افتاده این روز ها .

پ.ن1: پریروز رییس بزرگ از رییس کوچک می پرسید ، این مهندس بانو را چه می شود ؟ این روزها مغموم و افسرده به نظر می آید . رییس کوچک جواب داد باکی نیست ، از عوارض بهار است ! (می بینید : گوش هم وا می ایستم )

پ.ن2: دیروز "نون" پرسید بلاخره برای کانادا چه می کنی ؟ تنها جوابی که داشتم درموندگی مضاعف بود !

پ.ن3: تازگی ها اشتهای زیادی به جویدن گوشت های کناری ناخن هایم پیدا کرده ام ، از عوارض بهار است این هم ؟ نمی دانم.

پ.ن4: معادل یک تقسیم بر سی و ششم از سال 89 گذشته و من هنوز زیر درخت "چه کنم" * نشستم و به فهرست کارها و برنامه هایم خیره گشته ام  و به جان خودم و "نون" و همه ی دور و برم نق می زنم .

پ.ن۵: نحسی ۱۳ ، دامن این پست را بگرفته و ول نمی کندها !

* نام درختی در کتاب "جزیره سرگردانی" سیمین دانشور . (تو را به خدا نپرسید وجود دارد یا خیر ، نمی دانم )

 

+ نوشته شده در  2010/3/31ساعت 10:57  توسط مهندس بانو  | 

 جام می و خون دل، هریک به کسی دادند                                 در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

 پ.ن ۱: پنج روزه که با "نون" قهرم (از ۳ شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۷تا الان ) و این بار دیگه اساسی گند زدیم به تیپ همدیگه ! اوضاع قمر در عقربه حسابی . سرـ چی؟  "لوس بازی" های همیشگی ، "تحویل نگرفتن"های همیشگی!

پ.ن۲: هیچ وقت شکایت های سال قدیمی رو به دوست پسرتون -که می دونید حسابی گرفتاره و همیشه هم از برنامه هاش عقبه - عیدی ندید !

پ.ن۳: دچار غرور سگی هم شدم ، اس ام اس خداحافظی هم فرستادم و هزار تا چرت و پرت هم نوشتم و جواب هم نداده به من . الان هم دلم خیلی برای "نون" تنگ شده، نمی دونم چه غلطی بکنم !

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تصحیح شد:از ۳شنبه ۳ فروردین ۸۹ 

 

+ نوشته شده در  2010/3/27ساعت 10:58  توسط مهندس بانو  | 

فرض نمایید که عصر یک روز نسبتا گرم اسفند ماه و بعد از چندین ساعت شستن و سابیدن و برق انداختن، دست و پا کوفته و خسته ، تصمیم می گیرید  محض رضای خدا چند دقیقه ای هم به خودـ مبارکتان استراحتی اهدا نموده و تجدید قوایی نمایید.  روی مبل وسط اتاق پذیرایی ولو می شوید که ناگهان احساس می کنید مبل کهنه و زهوار در رفته ، دهان وا کرده و شما را با تمام محتویات درونیتان بلعیده و شما وسط یه مشت پارچه و پنبه و فنر و تخته لنگ در هوا موندید! حالا برای حال و روز داغون خودتون و جیب خالی شب عید و یه مبل شکسته و روی دست مونده که تنها دارایی اتاق پذیرایی هم محسوب می شه و یه لشگر مهمونای مشتاق که چمدوناشون رو هم بستن و منتظرن به محض "در رفتن توپ" سال تحویل ، خراب بشن رو سر شما ،چه باید کرد ؟

خوب شاید برداشتن گوشی تلفن و زنگ زدن به قوم و خویش های دوست داشتنی ـ نازنازی که خیلی دوست دارند امسال هم حتما در جوار ما عیدشون رو بگذرونند و آوردن چند تا توجیه بی سر و ته برای عذر خواهی از اینکه نمی تونیم این عید پذیرای فامیل و دوستان باشیم و تعطیلات عید مشغول بیزینس هستیم و گرفتار، چندان مودبانه به نظر نیاد و به ذایقه عزیزان هم خوش نیاید،  اما برای حفظ" آبروداری " که مهمترین و بارزترین خصیصه دید و بازدید های نوروزی ما ایرانیان است !! ، بهترین گزینه ممکن ، به گمان من، البته !!

پ.ن : این  نگارش بر اساس مرثیه های شب عیدـ یک دوست  روایت شده و تمام ماجرا های آن هم واقعی است !

 

+ نوشته شده در  2010/3/19ساعت 16:20  توسط مهندس بانو  | 

الحمدلله که چهارشنبه سوری مان مشت محکمی بود بر دهان استکبار و از این مهلکه هم روسفید و سلامت ، جان به در آوردیم .البته که صدای ترق و توروق مون به مذاق خیلی ها خوش نیامد و با فواره شلنگ آب برخی همسایگان نا مهربان هم خوب پذیرایی شدیم و برادران رو هم خبر کردند و این میون هم یکی از انتظامات یگانی برایمان "V" نشان داد و ما هم هورا سر دادیم و برادر هم کلی ذوق از خودش در داد و اما... در راستای اینکه امسال، سال "صبر و استقامت" هست ، ما نیز بسیار متانت به خرج داده  و راهی کوی و برزن شدیم و الباقی ترقه جاتمان را با مردمان مهربان شهرمان شریکی در وکردیم .و بی هراس از سلیطه بازی زن همسایه و فرصت طلبی برخی عمال وهم زده ، کلی جیغ کشیدیم و سرود خوندیم و از رو آتیش پریدیم . خلاصه که کلی خوش گذشت و تکلیف شرعیمان هم ادا شد .

 پ.ن : آهنگ "یه روز خوب می یاد" هیچ کس رو از دست ندید.

 

 

+ نوشته شده در  2010/3/17ساعت 16:16  توسط مهندس بانو  | 

دیروزمان به سرور و شادی ختم به خیر شد. "نون" رو از کار و زندگی انداختیم و دوتایی زدیم به خیابونای شهر ! 

من کلا پیچوندن و قایم موشک بازی این موقعیت ها رو دوست دارم. به نظرم تو استرس این جور قرار گذاشتن ها ، بیشتر می شه آقاتونو بشناسی، کلافگیشو حس کنی  مخصوصا وقتی انکار می کنه و می خواد پریشونی تو رو آروم کنه . خلاصه آدم ها احساساتشون رو و رفتار های واقعی شونو در این لحظه ها عیون تر نشون می دن. البته نه اینکه دم به دم بخوای اونو تو شرایط نفسگیر، آزمایش کنی ها . در مجموع، میون آشفتگی زندگی روزمره ، بودن در لحظاتی که فقط به خودتون دو نفر تعلق داره ، خیلی آرامش بخشه .

امروز هم که چارشنبه سوری هست و از دیروز برادرا زودتر به استقبال رفتن و اتول متول ها رو کشوندن به میدون و  ظاهرا کنترل رو می خوان شیش دنگ به دست بگیرن . من که کلا مفهوم "زکی" رو نمی دونم چی چی هست ، ولی اگه امشب ایشالا مفهوم شد ، خدمتتون عرض خواهم کرد.

گویا میر حسین هم  امسال رو ، سال صبر و استقامت اسم گذاری فرمودن. مبارک باشد انشاالله ! سالی که نکوست ، از بهارش پیداست . جناب رییس جمهور منتخب هم خوب تشخیص دادن. وقتی آقایون با بی شرمی  دست کردن تو جیب ملت و سخاوتمندانه تقدیم اراذل و اوباش ارادتمندشون می کنن و این وسط حتی صدای جیره خور های  ته ـ دیگ لیس ها شون هم در اومده ، ملت بدبخت غیر از دندون به جیگر گذاشتن و با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه داشتن ، کار دیگه ای هم می تونن بکنن ؟ضیافتی بر پا شده و خوان نعمتی گسترده برای یه عده خاص ، در حالی که معلم و کشاورز و کارگر و مهندس شرافتمند ولی بیکار این مملکت ـ کودتا زده،دست و پا بسته در زنجیر آهنین گرونی و تورم و هزار آفت دیگه ای که این خاک پاک گرفتارش شده، وحشت زده چشم انتظار ارمغان بهار ۸۹ هستند.

بگذریم، دلم نمی خواد این روز های آخر سال رو هم غصه بخوریم ... هر جا شاد بودیم ، سعی کنیم شادی اون لحظه رو با هموطنمون هم قسمت کنیم،تو تاکسی، خیابون،دید و بازدید های نوروزی، به هم لبخند بزنیم ، روحیه بدیم ، همدیگه رو محکم بغل کنیم  و سعی کنیم قدرت صبر و استقامتمون رو با فشردن دست هامون و با شادی جمعیمون به همدیگه منتقل کنیم. البته که این کمترین و بی هزینه ترین کارـ ممکنه .

 پ.ن۱ :دیروز یاد گرفتم که این درست نیست اگه بدونیم قراره مثلا  ۱۰ سال دیگه بمیریم، پس الان بریم خودمونو بمیرونیم ! نون عزیز ، نمی دونی این حرفت چقدر آرومم کرد. 

پ.ن۲ :نمی دونم چرا هرموقع در شرایط انتخاب قرار می گیرم ، از شدت ذوق ، مغزم هنگ می کنه...نمونش انتخاب چاشنی فلفل ـ تند، بین اون همه  مزه خوشمزه و ۳ ساعت توفان سرفه هام بود !

پ.ن۳ :برای همه  چارشنبه سوری پر از شادی و شور و سرور آرزومندم !

 

+ نوشته شده در  2010/3/16ساعت 13:58  توسط مهندس بانو  | 

پارسال فکر کنم همین روزا بود که خاتمی انصراف داد و خودشو کنار کشید و حمایتش رو از میرحسین اعلام کرد.چه حال بدی داشتم من و خیلی از کسایی که به امید حضور دوباره خاتمی تصمیم داشتیم این بار بیایم و حمایت کنیم و تا آخرش باشیم! اصلا دل و دماغ عید رو نداشتیم. حال گرفته و غمبار بودیم و فکر می کردیم مگه دیگه از این بدتر هم می شه ؟؟؟ بعد از اون استقبال باور نکردنی و شور و شوقی که خاتمی با خودش به این شهر و اون شهر برد ، انصراف ناگهانیش مثل یه  سیلی محکم تو اون روزای  آخر زمستون رو صورتم سنگینی می کرد .برای من انتخابات همون جا داشت تموم می شد. نه جنبش سبز منو به تکون واداشت ، نه شعارها و برنامه های شیخ! داشتم به این نتیجه می رسیدم که انتخابات از این جا به بعدش دیگه یه بازیه فقط ...منم که جونی برای گرم کردن آتیش این تنور ندارم ، پس بی خیال ! آسد ممد برو تو هم قاطی این بازی ، اما من دیگه اون نوجوون پر شر و شور ۷۶ نیستم که خودمو ، مامانمو ایل و تبار رای اولیمو راضی کنم بیان پای صندوق رای!

باری ! قصه من و خیلیای دیگه اما به اسفند ۸۷ ختم نشد که اگه اینطور بود ، حکایت ۸۸  یه ملت این نبود که بر سر هممون گذشت ... 

بهر حال زمستون ۸۸ رفت و رو سیاهی به زغال موند. ما سبز تر شدیم و به بهار رسیدیم ، بدون سهراب ها و ندا ها و خیلی های دیگه ! یه عده اینور میله ها و یه عده اونورمیله ها. روزنوشته های پر افتخار یک جنبش  رو تو این روز ها ، همه دیدند و تحسین کردند و شد تیترـ یک دنیا .

زندگی شخصی و دوستی های خود من که شاید در تمام سال های زندگی، بیشترین تاثیر رو از این روزها گرفت ، من چه خوب ، چه بد عوض شدم و نگاهم هم به زندگی، آدمای دور و برم و حتی شهر و مملکتم ، تصمیم ها و مسیرم ، همه و همه به نحوی تغییر کرد. حرف ها ، مثل افکار نانوشته و فیلم های نساخته و طرح های تصویر نشده خیلی از آدمای  این روزها ، تو ذهنم می چرخند و سیخونک می زنن که تند و تند کلید بشن رو صفحه وب ! مطمئنم یه روز همشو می نویسم ...

پ.ن: نوشتن راجع به امسال خیلی سخته ولی هربار که به اتفاقات سال ۸۸ فکر می کنم ، بعد از همه غصه ها و بغض ها، یه امید سبز دلمو پر می کنه ، امید به فردا ... به بهاری که در پیش داریم ، حتی اگه خیلی خوش بینانه باشه، حتی اگه خیلی هامون تا فرداها نتونیم همراهی کنیم، باز هم امید راهشو پیدا می کنه ، مطمئنم !

  

+ نوشته شده در  2010/3/14ساعت 16:44  توسط مهندس بانو  |